روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت
و من در پس این پرده هنوزم از دنیا گریزانم
روزگارم را چه بگویم که زندگی را بر من تباه کرد
سیاه کرد
فنا کرد
آرزوهایم را چه کنم که فراموشی را باید ستایش کنم
تا آنها را از من بگیرد و با خود ببرد
تا شاید دیگر یادم نباشد که آرزویی داشتم
و یا شاید بهترباشد درصندوقچه های فولادی قلبهای از یاد رفته بگذارم
و به آنها بسپارم که رهایش نکنند
حرفهای زیادی در دل دارم
اشکهای فراوانی بر این چشمان غم زده دارم
نمیدانم که از چه بگویم و از کجا بگویم
اما ازهر کجا که باشد
خیالی نیست
که باید بگویم
شاید مجالی باشد برای تسکین این دردهایم
بر من خورده نگیرید که چرا نیستم و کم پیدا شده ام
دردها را بجویید و ازآنها پرسش کنید که چرا من را اینهمه دوست می دارند
شاید که پاسخی بگیرید شما و این تن رنجور مرا از بند رها کنید