تنها کسی که خوب مرا درک می کند یک روز زادگاه مرا ترک می کند

 

 

 

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد  ،   وسعت تنهائیم را حس نکرد  ،   در میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم راحس نکرد  ،   درهجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد  ،   آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد

 

مجموعه شعر ها

من گاهی رهگذر خیالم و گاهی خیال رهگذران....

شما مانند من هستید یا من مانند شما؟

 

پیش از تو

قاصدک

کسی حرفم نمی فهمه

خاکی به نام تو

آفتاب از مشرق نمی آید

دریا

 

لوگو دلنوشته ها
دوستان
لوگو دوستان

www.shereno.com







لینكدونی
لینک های ورودی
دلم آغوش بی دغدغه می خواد - دل نوشته ها ,

دردهای متورم سخت آزارم میده

 دوباره دردی منجمد از داشته ها و نداشته هایم روبرویم ایستاده 

 و من میمانم تنها و بی خدا

نداشته هایم سخت آزارم می دهد 

 تو گویی هر لحظه ویران می شوم

و خراب تر از لحظه ی قبل به زندگی می اندیشم

و دوباره نداشته هایم ...

دَوَران . دَوَران

من می مانم و اندوه . تلخِ تلخ  

و هر لحظه غمی از نو

دردی از نو

تو گویی پشت دیواری مانده ام

من مانده ام و خداوندی

كه روزگاری لحظه هایم با حضورش ناب و سرشار بود 

چه غریب مانده ام 

چه دردمند مانده ام 

اینجا كسی برای گریه هایت بی تاب نمی شود

كسی برای غصه هایت نمی گرید 

 كسی برای نبودنت دردمند نمی شود

تنها خودت می مانی و در خود فرو ریختن هایت

تنها خودت و در خود گریستن هایت ...

كاش بگریم 

 این فرو خوردن بغض سخت برایم گران تمام می شود

از درون فرو ریخته ام

در دل گریستن بسیار دشوارتر از گریستن با چشمان صورت است 

 دیر زمانی می شود با چشمان صورتم نگریسته ام

و این دردناك است

این بغض به جا مانده در گلو 

 این خدا را نداشتن 

 این بی كسی ها ...

این سوی دیوار سخت تار است

کسی آنسو...

در خود فرو ریخته ام . دوباره كابوسی دردناك میان شبهایم زنده شد 

 دوباره دردی عظیم روزهایم را فشرد

چه تلخ است تجربه كردن مرگ نزدیكترین آدم های زندگیت 

 چه غمناك است رفتن آدمی را بنگری كه تا دیروز بود و استوار هم بود ...

این سوی دیوار سرد است و تار ... آدمهای سربی و سرد ...

" دلم آغوش بی دغدغه می خواد ... "



نوشته شده توسط آلاد در یکشنبه 6 اسفند 1385 و ساعت 10:02 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()