مینوشت .
کسل تر از همیشه ،
سر کلاس بود
احساس عجیبی پیدا کرد
سر کش یکی از کلمات سه بعدی شد
فکر کرد چشمانش خسته شدند به آسمون نگاه کرد
ابر ها هم حالت سر کش رو پیدا کرده بودند
فکر تک درخت خودش افتاد
حتما اونم از صفحه ی اطرافش بیرون میزد.
بازم سر کلاس بود
با این تفاوت که این بار خودش سرکش بود.
نمیدونست چی کار کنه و چطور از اون حالت بیرون بیاد.
نگاهی به پنجره کلاس کرد
بیرون خبری نبود
فقط صدای گنجشک های روی درخت رو میشنید
هیچ عابری هم عبور نمیکرد
تصمیم گرفت از کلاس خارج بشه بره یک جای دور
یک جایی که هیچ کس نباشه و کسی نتونه پیداش کنه
با خودش فکر کنه که چرا سرکش شده
با خودش فکر کنه ببینه اصلا میتونه از این حالت بیرون بیاد
اما نه مهسا هنوز همون حالت رو داره
یک روز دیگه هم سپری شده اون همه تلاش خودش رو میکنه
به امید روزی که دیگه سرکش نباشه